نامه ای به یک شهید؛ به احترام تو تمام قد می ایستم
به احترام تو تمام قد می ایستم که با نثار خون خود آرامش را به قلب های امروز مردم سرزمینت هدیه دادی .
به گزارش حیات، تو را می ستایم، نه به خاطر حماسه ها که آفریدی، نه به خاطر معامله با حضرت دوست بر سر جان شیرینت، نه به خاطر دست های مهربان و خشن و پینه بسته و مردانه ات و گاه کوچک و بچه گانه ات و گاه ظریف و زنانه ات، که آنگاه که باید، آرپیچی زن می شد یا بی سیم چی، وسیله التماس و خواهش در برابر فرمانده می شد که چند ماه کسری سن تو را ببخشد یا مرهمی می شد بر زخم برادر مجروحت و گاه در نهایت خلوت و سکوت شبها دست نیاز می شد به سوی عزیز بی نیاز.
تو را می ستایم نه به خاطر پاسداشت غرور ملی که از یک وجب از این خاک مقدس نگذشتی تا آن را به تاراج برند، نه به خاطر آنکه از تمام بظاهر خوشی ها گذشتی، کلاس و دانشگاه، بازار و اداره، زمین و زمان و همه و همه را رها کردی برای ادای دین.
تو را می ستایم نه به خاطر تمام رشادتها و جسارتهایت که ناممکن را ممکن می کرد با ذکر یا فاطمه زهرا (سلام الله علیها)، نه به خاطر عزت نفس و صبر و بردباریت در زمان اسارت، نه به خاطر کم لطفی ها و طعنه ها و کنایه ها و گاه دشنام ها که پس از دفاع از زبان دوستان به ظاهر دوست شنیدی و جواب همه آن ها را با لبخند دادی.
فقط و تنها فقط به خاطر آن تو را می ستایم که بر سر آرمانت باقی ماندی و لحظه ای از راه رفته بازنگشتی، تو را می ستایم که بر سر عهد و پیمانت با ولی خویش راست قامتانه ایستادی و لبیک گفتی به هل من ناصر پیرجماران و لحظه ای قد خمود نکردی و سرمشق شدی همه از حال تا همیشه تا یاد بپیرند که چگونه باید مشق عشق کرد در دفتر ولایت.
تو را می ستایم به قدر تک تک ثانیه هایی که فرزندان این مرز پرگهر در امنیت و آرامش؛ در صحت و سلامت، رشد کردند و بالیدند، افتخار آفریدند و جاوانه شدند.
تو را می ستایم ای برادر و خواهر رزمنده و بسیجی شهیدم، تو را می ستایم و به احترام تو تمام قد می ایستم.
سال ها می گذرد از روزهای جنون و عاشقی، از لحظه های شیرین شهادت و چهره های لبریز صلابت. این روزها، سیم خاردار فاصله روحم را می خراشد. من، پایدار حرمت آن روزهایم. شقایق دلسوخته من! دست رد به سینه ام نزن! مرا به پرستاری شقایق های شرحه شرحه قبول کن! آسمان پرمهرتو، عطر لحظه های ناب ایثار را می پراکند. وقتی فضای شهر و کوچه لبریز غربت جوان های راه گم کرده می شود، شب، بوی خاطرات تو سر بر می آورد و همه جا از شمیم دل انگیز شهادت پر می شود. یاد تو و خاطرات همیشه جاوید جبهه و جنگ و جنون، لحظه های شعر و شعور و شهادت و پرسه زدن بر کوچه های پایداری، پریشانی این روزهای شب زده را از بین می برد. در نهانخانه دلم، یادت را تا ابد جاودانه خواهد کرد و هرگز لبخند تو را در انتهای جاده زمین و ابتدای راه آسمان از یاد نخواهد برد. شما به ما آموخته اید که بال برای پریدن است و جاده برای دویدن. بما آموخته اید که دم و دقیقه های زندگی غنیمت اند. ما همه میدان داریم و زمین، میدانی بزرگ است؛ گاهی میدان مسابقه ولی هیچگاه خالی از تکاپو نیست. به ما آموخته اید که انسانیت یعنی دلبری کردن. زیستن هنر است و هنرمند آنانند که شمع می شوند تا صدای بال زدن های پروانه برقرار بماند. شما به ما آموخته اید که راه خویش را بشناسیم. تا تابلوهای منحرف کنار جاده نفریبدمان. عاشقانه آمدید مثل نسیم؛ عارفانه رفتید مثل قاصدک. ما رسم دلبری کردن را باید از شما بیاموزیم . وجودتان را با عشق سرشته بودند و سرنوشت تتان را با شهادت.
بغض های حقیر ما رو به روی تصاویر گلگون شما سر ریز می شود و راه را برای کلام می بندد؛ با شما شقایق هایم. از شما چه باید گفت و چه باید نوشت، واژه های خاکستر گونه ما فقط بلند رو به روی شما ضجه بزنند. اما کاش می دانستند که یاد شما حرکت است؛ حرکتی برای بهبودی وضع (بودن). چه باید گفت که شما حنجره های خود را عبور دادید تا آن سوی مرزهای تکبیر آن سوی مرزهای ندیدن جایی که واژه ای یافت نمی شود تا شما را با آن ستود. اصلا شما که برای تحسین برانگیزی قلم های ما بوسه بر عطر پروانه نزدید!
هر روز و هرشب خاکریزها با اشک ها و دعاهایتان گره می خورد.
شما درشتناکی شب را با تکبیرهای فاتحانه تان درهم می شکستید و روزهای سنگر را سپید تر از بال های کبوتران می کردید.
بدا به حال ما اگر یاد شما را زندگی ما قاب نگیرد. اینجا فراوانند داغ های کمرشکن و زخم هایی که شما مرهمشان هستید شما را می گویم که نگاهتان رفت و در جبهه قبله پروانه ها خانه کرد.
وقتی دست نوشته های شما خوانده می شود در می یابیم که شما نام دیگر خورشیدید و قرابتی نزدیک با خود عشق دارید.
وقتی وصیت نامه های شما را می خوانیم تازه می فهمیم چرا با عزم آخرین نفر از شما آسمان چمدان خود را بست و کوچید تا بر شرم خویش نیفزوده باشد. وقتی عکس شما را در ذهن خویش ورق می زنیم، تازه می فهمیم که عکس های تک تک شما اشاره می کنند به بهترین فصل حیات و ما غافل بودیم. حال ما مانده ایم و دستانی که به دیواره های قفس می خورد. ما مانده ایم و نام جاوید شما که از لمس رهایی خنده می زند. ما مانده ایم و موسم یاد شما که روزهای ما را ترمیم می کند.
مهدیه بیات، سوم انسانی از لرستان، شهرستان ازنا
دبیرستان شاهد دوره دوم